آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

آرشام کوچولو

عکسهایی از 17 و 18 ماهگی آرشام

سلام به روی ماه پسر گل نازم  عزیز دل مامان ببخش چند وقت نبودم و الان اومدم برات عکس بزارم که بعد ها ببنی و کیف کنی اما حیف که نمیزاری من عکس بگیرم تا دوربین میگیرم زود ژست عکسیت به هم میخوره و میای که دوربین را بگیری برای همین از این ماه بع بعد فکر نکنم زیاد بتونم عکس بگیرم فقط در حد چند تا عکس که تا متوجه دوربین نشدی شکار میشه   اینقدر بلا شدی و کارهای جالب میکنی که نگو مامان میخواد بخورتت وقتی یک چیز را میخوای و بهت نمیدم جیغ میزنی و گریه میکنی اما من توجه نمیکنم تا این عادت از سرت بیفته نمیدونم چقدر موفق میشم. بعضی وقتها هم میگم برو تو اتاقت  و میری تواتاق یکم گریه میکنی و زود یادت میره و میای بیرون و شروع به...
14 دی 1392

نامه ای از مادر به پسر عزیزتر از جانم

به نام آنكه تو را در يك روز آفتابي با مهرباني به من هديه كرد پسر عزيزتر از جانم سلام   بدان كه هميشه اول سلام بعد كلام كه سلام از نام هاي آفريدگارت است مهربانم دلم ميخواهد كلامي با تو سخن بگويم تو كه از نفس براي من واجب تري مي خواهم بگويم از راز و رمز زندگي مي خواهم بگويم كه بايد بداني وبايد بداني كه هر انكه ياد نگيرد زندگي را محكوم به فناست حتي اگر 100 سال زيست كند بايد بداني كه چگونه جاويد بماني ........ خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد مهربان باش حتي با جانوري درنده خو صبور باش و محكم حتي محكمتر از كوه دانا باش و به دنبال دانايي برو با چراغي از ايمان كه ا...
14 آذر 1392

15 ماهگی آرشام تپلی من و کلی عکس

  مامانی قربون چشمای خوشگلت بره که دیه راحت و عالی راه میری دیگه بیرون از خونه هم فقط دلت میخواد راه بری و نمیخوای بشینی تو کالسکه و مامان هم زیاد برای پیاده روی میبردت بیرون اما خوب خیلی طول میکشه جون شما تو هر مغازه ای میری  و با هر کی میبینی بهت میخنده می ایستی و باهاش کلی حرف میزنی مخصوصا بچه ها و مامان بزرگ ، بابا بزرگها . فقط بخاطر گرمی زیاد هوا نمیشه بریم پارک ببخشید   عزیزم اینجا شما یکم مریض شدی بابایی برات گوسفند قربونی کرد و درسنته داد  محک که ان شالله همیشه صحیح و سلامت باشی اینم در حال آب بازی تو حیاط کوچیک(بالکن) که هر روز سر ساعت میری جلو در که من در را باز کنم و بری آب بازی &...
5 مرداد 1392

سفر به گرگان خونه دایی جون امیر

مامانی میدونی که دایی جون کارش گرگانه و ما هم تا حالا نرفته بودیم خونه دایی جون و شرکتش را بببینیم تا اینکه با دوستای بابایی تصمیم گرفتم 14 خرداد بریم گرگان هم دیدن دایی جون و هم گردش و تفریح به شما که خیلی خوش گذشت و چون تازه راه رفتن را یاد گرفته بودی همش در حال راه رفتن بودی و خوشحال آرشام و دایی جون رو بام گرگان اینجا تنابنه لب دریا اما شما خواب خوابی   اینجا هم اولین روزهای راه رفتن آرشامی تو بام گرگان                   اینجا هم شرکت دایی جون و شما نشستی رو صندلی دایی جون و حسابی چرخ چرخ بازی کردی ...
2 مرداد 1392

شروع راه رفتن آرشام تو 15 ماهگی

سلام به روی ماهت گلم  آرشامی اینبار خبر زیاد دارم  اول اینکه این ماه شما بالاخره تونستی مستقل راه بری دقیقا 12 خرداد بود که یهو شروع کردی راه رفتن و این شروع راه رفتنت هم مثل شروع چهر دست و پا رفتنت خونه مامان سامره بود خبر بعدی اینکه مبارکه 10 دندونه شدی مثل همیشه که دندونات دوتا دوتا در میاد اینبار هم 2 تا دندون آسیا پایین چپ و راست با هم در اومد   و اینکه از این ماه حسابی آب بازی کردنای هر روزت رسمی شد و شما هر رزو دم دمای ظهر حسابی آب بازی میکنی   حالا کلی عکس آرشامی تو سبد شهروند نشسته و خرید ها را مدیریت میکننه این اولین روزه که شما سرسره بازی کردی...
2 مرداد 1392

یک خاله مهربون

مامانی یکی از خاله های نی نی وبلاگی که میدونم شما را دوست داره کلی از عکس های شما را به حالت مختلف درست کرده که خیلی قشنگ شده و برای مامان فرستاده  اینجا میزارم تا شما هم بدونی و باید از خاله تشکر کنی.  ممنون خاله مهربون ان شاالله برای نی نی ناز خودت هم زودتر از اینا درست کنی     چون خیلی خاله به ما لطف داره و عکس ها زیاده میزارم ادامه مطلب   ...
2 مرداد 1392

یادی از خاطرات

سلام پسر گلم عزیزم  چند وقت پیش داشتتم تو عکس هام میگشتم 1 عکس پیدا کردم که برات میزارم ببینی چون خیلی قشنگ و خاطره انگیز بوده   این عکس اثر پای شماست که تو بیمارستان از شما گرفتن و تو پرونده گذاشتن و من خیلی دوستش دارم.   ...
2 مرداد 1392

آرشام و روشان

عزیزم شما یک دوست خوب داری به اسم روشان که 5 ماه از شما بزرگتره اما همیشه خیلی مواظبته و نازت میکنه  اومده بودن خونه ما و ما هم کلی عکس از دو تاتون گرفتیم برات میزارم به امید اینکه تا آخر با هم همینطوری خوب بمونین               ...
2 مرداد 1392